رضا قليخان هدايت
1525
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چنين گفت مر جفت را نره شير * كه فرزند ما گر نباشد دلير ببريم ازو مهر و پيوند پاك * پدرش آب دريا بود مام خاك و لكن تو اى پور فرخ سخن * زبان برنيا برگشاده مكن كسى كو بود سوده در روزگار * نبايد بهر كارش آموزگار ببينى تو كوپال گودرز را * كه چون درنوردد همه مرز را زبانى كه اندر سرش مغز نيست * اگر در ببارد همان نغز نيست آمدن هومان ويسه بميان رزمگاه و در پيش صف ايرانيان مبارز خواستن و پرخاش كردن چو هومان ويسه بدان رزمگاه * كه گودرز كشواد بد با سپاه بيامد يكى بانگ برزد بلند * كه اى پرمنش مهتر ارجمند شنيدم همه هرچه گفتى بشاه * وزان پس سپه بركشيدى به راه كه چشم من از درگه كارزار * برافتد به پيران برآرم دمار چو شير ژيان لشكر آراستى * همى به آرزو جنگ ما خواستى كنون از پس كوه چون مستمند * نشستى بكردار غرم نژند چنانى كه نخچير از نره شير * گريزان و شير از پس اندر دلير يكى لشكرى را بهامون گذار * چه دارى سپاه از بر كوهسار چنين بوده پيمانت با شهريار * كه بر كينه گه كوه گيرى حصار به دو گفت گودرز انديشه كن * كه باشد سزا با تو گفتن سخن بلى آمدم با سپاه گران * ز ايران گزيده فراوان سران شما را بكردار روباه پير * به بيشه در از بيم نخچيرگير همى چاره سازيد و درمان و بند * گريزان ز گرز و سنان و كمند دليرى مكن جنگ ما را مخواه * كه روباه با شير نايد به راه چو هومان ز گودرز پاسخ شنيد * چو شير اندر آن رزمگه بردميد به دو گفت چون مى نيايى بجنگ * تو با من نه زانست كايدت ننگ ازآنپس كه جنگ پشن ديدهاى * سر از رزم تركان بپيچيدهاى